محمد تقي جعفري

440

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

انسانها در اين انفراد شخصى مانند مورچه و سگ و موش و پلنگاند كه به هيچ وجه نمىتوانند شادى يا ناخوشى و تعجب و درد و لذت يكديگر را دريابند . به قول ارسطو : ما از روان حيوانات و اين كه در روان آنها در مقابل لذايذ و آلام يكديگر چه مىگذرد ، اطلاعى نداريم . اما به جهت تشابه نوعى كه انسانها دارا مىباشند مىتوانند مفهومى از پديده هاى روانى مشترك همديگر را درك كنند . مثلًا وقتى كه مىشنويم فلان كس از پيروزى در فلان حادثه لذت برده است اگر ما خودمان همان لذت پيروزى را چشيده باشيم و چون آن فلان كس هم نوع ما است و امكان دريافت لذت پيروزى براى ما و او يكسان است ، مفهومى از آن لذت را مىتوانيم درك كنيم ، نه اين كه آن لذت را بروح خود منتقل بسازيم و همچنين دردها و تجسيمات و خيالات و رضايت و كراهت و محبت و كينه و غير ذلك . اين نوع غفلت و بىخبرى باعث اختلال ايده هاى عالى بشرى نمىگردد و هيچ يك از افراد خردمند انسانها چنين توقعى هم از ديگران ندارد : كه بر خلاف ناموس طبيعت ، شئون حياتى او را ديگران مانند خود او در يابند . نوع دوم - غفلت و بىخبرى از مفاهيم لذايذ و آلام و آثارى است كه آن مفاهيم در روح ديگران مىگذارد . اين نوع غفلت است كه در امتداد تاريخ بشرى دود از دودمان انسانى بر آورده و روزگار او را چنان سياه كرده است كه هيچ فلسفه بافى و جر و بحث و تاويل و سرپوش گذاشتن نمىتواند عذرى براى آن بد بختىها و ناروايىها بتراشد . ما از توضيح و تفصيل اين جريان دردناك و شرم آور خوددارى مىكنيم و به كارى كه تاريخ نگاران هر دوره و عصرى انجام داده‌اند قناعت مىورزيم . همين مقدار مىگوييم كه اگر فضاى جوامع بشرى خارستانى است كه در صحراى طبيعت روييده است : نوك خارى نيست كز خون شكارى سرخ نيست